روایت سرانجام نیک شهدای میامی در فرهنگ‌نامه‌ای دو جلدی

به گزارش میامی نیوز، غم و رنج آنان به قدری بزرگ بود که در واژگان نمی‌گنجید. با این حال زیر شمشیر این غم رقص‌کنان تا نهایت رفتند، بزرگی این غم در مقابل ظرفیت قلبشان هیچ بود. شهیدان، بی‌توقع و بی‌نگرانی از بابت تصمیمی که گرفتند، تا پای جان ایستادند و ما چقدر مدیون آنان هستیم. کتاب

کد خبر : 3084
تاریخ انتشار : چهارشنبه 7 مهر 1400 - 10:51
روایت سرانجام نیک شهدای میامی در فرهنگ‌نامه‌ای دو جلدی

به گزارش میامی نیوز، غم و رنج آنان به قدری بزرگ بود که در واژگان نمی‌گنجید. با این حال زیر شمشیر این غم رقص‌کنان تا نهایت رفتند، بزرگی این غم در مقابل ظرفیت قلبشان هیچ بود. شهیدان، بی‌توقع و بی‌نگرانی از بابت تصمیمی که گرفتند، تا پای جان ایستادند و ما چقدر مدیون آنان هستیم.

کتاب ۲ جلدی «فرهنگ‌نامه شهدای استان سمنان شهرستان میامی» مجموعه‌ای از زندگینامه، خاطرات، دست‌نوشته‌ها و تصاویر شهدای میامی است که به قلم جمعی از نویسندگان نگاشته شد.

این مجموعه  شامل ۲ جلد ۵۰۰ صفحه‌ای در زمستان ۹۹ با شمارگان یکهزار جلد چاپ شد.

قسمتی از کتاب

تا چشمش به کتاب هنر و خوشنویسی ام افتاد گفت: «باقر خطت خوبه یا نه؟»

کمی مکث کردم و گفتم: «تازه داریم یاد می گیریم!»

گفت: «پس تا من این دفعه برم و برگردم، این بیت شعری که بهت میگم رو خطاطی کن!»

گفتم: «باشه چشم!»

پیش خودش خیال می کرد در خوشنویسی مهارت دارم. عمو که به جبهه اعزام شد، پیش خود گفتم: «من که خط خوبی ندارم. بهتره که متن شعرش رو به معلم هنرمون بدم تا براش بنویسه.

عمو دیگر نیامد و در عملیات کربلای ۵ پرواز کرد. تنها بیتی که از او برایم به یادگار مانده همین است:

جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم؟

این متاعی است که هر بی سر و پایی دارد؟

سال سوم راهنمایی بودم. معلم در حال درس دادن بود که صدای در به گوش رسید. چشمان همه به سمت صدا چرخید. در که باز شد، عموخان علی در قاب چشمانم نشست. از معلم اجازه خواست تا دقایقی به بیرون از کلاس بروم. آمده بود برای خداحافظی، به کلاس های دیگر نیز رفت و از خواهرزاده ها و برادرزاده های دیگرش هم خداحافظی کرد. آخرین دیدار ما با عمو خان علی همان روز شد. فکر می کنم این صله رحمی که امروز همه به آن سفارش می کنند، همان سالها در ذات او وجود داشت.

خان علی بسیار مهربان بود و شوخ طبع، خودش را خوب در دل همه جا کرده بود. در آخرین مرخصی اش، رفتارش طور دیگری بود؛ عجیب به مادر محبت  می کرد؛ سرش را بر روی زانوی مادر می گذاشت و از او می خواست تا دستان نوازش‌گرش را بر سرش بکشد.

چند روزی می شد که روستا پوشیده از برف بود و کولاک های شدید از هر طرف به در و دیوار خانه می کوبید. روز اعزامش فکر می کردیم خان علی در کنارمان می ماند و از رفتن منصرف می شود، اما او بدون هیچ تریدی ساکش را بست و راهی جبهه شد. چند روز بعد خبر کوچ کردنش به آسمان در گوش تا گوش روستا پیچید.

اول غروب بود، روی تپه ای نشستیم و زانوهایمان را به بغل گرفتیم. صحبت هایمان گل کرد و سفره دل خان علی باز شد. دیگر روحش پرواز کرده بود. مثل این که عجله داشت. می گفت: «علی! این چه دنیاییه؟ خدا کنه زودتر عملیات شروع بشه و بریم جهادمون رو ادامه بدیم و شهادت نصیب ما بشه من دیگه از این دنیا سیر شدم! این دنیا فانیه! موندن و زندگی کردن توی این دنیا خیلی سخته! خدا کنه ما هم شهید بشیم.»

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.